یه چیزایی ...
یه چیزایی هست که هیشکی نمیدونه ...
یه چیزایی هست که به هیشکی نمی گم ...
یه چیزایی هست که کسی رو ندارم که بهش بگم ...
یه چیزایی هست که اگه گفته نشه بهتره ...
نمی دونم چرا اما یه وقتایی یه چیزایی هست که نمی تونی به کسی بگی ...
یه چیزایی هست که اگه به کسی بگی می شه نقطه ضعف ...
یه چیزایی هست که اگه به کسی بگی دستت میندازه ...
یه چیزایی هست که حتی به صمیمی ترین دوستتم نمی تونی بگی ...
مثل آرزو های دور و درازت ...
مثل حرفایی که تو تنهاییت به خدای خودت می گی ...
مثل شبایی که از خدا می خوای تا از فردا دیگه تو این دنیا نباشی ...
مثل وقتایی که از زور خستگی و تنهایی گریه ات میگیره و تنها دوستت خدا ...
مثل خیلی وقتا ...
مثل خیلی چیزا ...
مثل ...
نظرات شما عزیزان:

نَـــرو تــــوُروخُـــــدا تنهام نـَــزار
مــَن به غیـــر از تــو دیگــه کَســی رو نــَدارم
بخُــدا خیلــی دوستـتـــ دارم با انگشتاش
اَشکَـمــو پاکــ کــردوگُفتــ : بِخدا مــَنم
"دوســــِش دارَم "

همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم